اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
اگر تو فارغی از حال دوستان یاراتو را در آینه دیدن جمال طلعت خویشبیا که وقت بهارست تا من و تو به همبه جای سرو بلند ایستاده بر لب جویشمایلی که در اوصاف حسن ترکیبشکه گفت در رخ زیبا نظر خطا باشدبه دوستی که اگر زهر باشد از دستتکسی ملامت وامق کند به نادانیگرفتم آتش پنهان خبر نمی​دارینگفتمت که به یغما رود دلت سعدیهنوز با همه دردم امید درمانست فراغت از تو میسر نمی​شود ما رابیان کند که چه بودست ناشکیبا رابه دیگران بگذاریم باغ و صحرا راچرا نظر نکنی یار سروبالا رامجال نطق نماند زبان گویا راخطا بود که نبینند روی زیبا راچنان به ذوق ارادت خورم که حلوا راحبیب من که ندیدست روی عذرا رانگاه می​نکنی آب چشم پیدا راچو دل به عشق دهی دلبران یغما راکه آخری بود آخر شبان یلدا را