با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
1
2
3
4
5
6
7
8
9
با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر رامن که با مویی به قوت برنیایم ای عجبچون کمان در بازو آرد سروقد سیمتنمی​رود تا در کمند افتد به پای خویشتنکس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخنروز بازار جوانی پنج روزی بیش نیستای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوززهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگارسعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر رابا یکی افتاده​ام کو بگسلد زنجیر راآرزویم می​کند کآماج باشم تیر راگر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر راشکر از پستان مادر خورده​ای یا شیر رانقد را باش ای پسر کآفت بود تاخیر راهر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر راپرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر راهمچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

سرمست درآمد از درم دوست

سرمست درآمد از درم دوست
1
2
3
4
5
6
7
8
9
سرمست درآمد از درم دوستچون دیدمش آن رخ نگارینرضوان در خلد باز کردندپیش قدمش به سر دویدمیک باره به ترک ما بگفتیبر من که دلم چو شمع یکتاستچشمش به کرشمه گفت با منگفتم همه نیکوییست لیکنبشنو نفسی دعای سعدی لب خنده زنان چو غنچه در پوستدر خود به غلط شدم که این اوستکز عطر مشام روح خوش بوستدر پای فتادمش که ای دوستزنهار نگویی این نه نیکوستپیراهن غم چو شمع ده توستدر نرگس مست من چه آهوستاینست که بی​وفا و بدخوستگر چه همه عالمت دعاگوست