آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
آن را که غمی چون غم من نیست چه داندوقتست اگر از پای درآیم که همه عمرسوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسدیوانه گرش پند دهی کار نبنددما بی تو به دل برنزدیم آب صبوریهر گه که بسوزد جگرم دیده بگریدسلطان خیالت شبی آرام نگیردشیرین ننماید به دهانش شکر وصلگر بار دگر دامن کامی به کف آرمترسم که نمانم من از این رنج دریغاقاصد رود از پارس به کشتی به خراسانفریاد که گر جور فراق تو نویسمشرح غم هجران تو هم با تو توان گفتزنهار که خون می​چکد از گفته سعدی کز شوق توام دیده چه شب می​گذراندباری نکشیدم که به هجران تو ماندکاندوه دل سوختگان سوخته داندور بند نهی سلسله در هم گسلانددر آتش سوزنده صبوری که تواندوین گریه نه آبیست که آتش بنشاندتا بر سر صبر من مسکین ندواندآن را که فلک زهر جدایی نچشاندتا زنده​ام از چنگ منش کس نرهاندکاندر دل من حسرت روی تو بماندگر چشم من اندر عقبش سیل براندفریاد برآید ز دل هر که بخواندپیداست که قاصد چه به سمع تو رساندهرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند